تبليغاتX
ملـــــــــــــــودی های دل سوگنــــــد

ملـــــــــــــــودی های دل سوگنــــــد

 

به نام خدا

چه زیباست کسی وقتی بیاید

که قرار نیست......

خدایا لطف و رحمانیتت را سپاس .با دعاهای شما عزیزان عمل جراحی سوگند عزیز موفقیتت آمیز بود و پزشکان حال عمومی ایشان را را رو به بهبود اعلام کردند و خطری را که انتظارش می رفت با الطاف خداوند به خیر گذشت.

دلم میخواست می توانستم دستان دوستان عزیز که خالصانه برای سوگند دعا کردند را می بوسیدم.

امیدوارم هر چه زودتر سلامتی خود را به دست آورده و اتاقک خاموش را با حضورش روشن سازد.

 

  

"ن.د"


خدایا به حق تمام مقدساتت سوگند،سوگند را به ما برگردان.

سوگند جان  همه دوستانت دعایت کردند ومنتظر هستند تا تو برگردی . 
با دعاهای شما عزیزان حتما سلامتی خود را به دست خواهند آورد . ایشان در قسمت مراقبتهای ویژه  بستری هستند و امیدواریم  عمل جراحیشان موفقیت آمیر انجام شود. برایش دعا کنید .
"ن.د"
تعدادی از دوستان سوگند عزیز کامنت خصوصی گذاشته ممنون از لطف همگی  دعا میکنم  سریع تر  سلامتی خود را به دست آورند و خودشان جوابگوی محبت های شما باشند .

+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387 18:29 توسط سوگند |


به پیش روی من ، تا چشم یاری می کند دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

دراین ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا ،دلم تنــــــــهاست

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست

خروش مــــــوج  با من می کند نجوا

که "هر کس دل به دریا زد رهایی یافت"

"که هر کس دل به دریا زد رهــــــــایی یافت"

مرا آن دل که بر دریا زنم  ، نیست

زپا این بند خونین برکنم نیست

امیـــــــد آن که جان خستــــــه ام را

به آن نادیده ساحل افکنم نیست.

"فریدون مشیری"

از دوستان عزیزم عذرخواهی می کنم که فرصت اطلاع دادن برای پست جدید رو ندارم .از حضور ومحبتهای شما  سپاسگزارم

دوستدارتان  سوگند

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387 18:7 توسط سوگند |


حتی زیباترین کلمات برای بیان عشق بی پایان  تو از شرم سر به زیر می افکنند.سیل اشک ها از بیان زحمات تو تبخیر می شوند. وزبان من از بیان عشقم به تو قاصر و شرمسار....

مادر!

چشمانت را از من مگیر چرا که بی فروغ نگاهت "من" دیگر معنایی ندارد.

قدر دانی  از عشق تو ساعت و روز نمیشناسد ....

اما روزت مبارک!

+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387 1:51 توسط سوگند


بالهای مرا ندیده اید

در رویاهای خاکستریتان؟؟!!!

امروز آسمان

آبی است

در من شور پرواز

                            بیدار شده است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387 14:11 توسط سوگند


دیروز یه مهمونی عصرونه دعوت بودیم که خیلی خوش گذشت یه مهمونی به تموم معنی ایرونی ،حالا میگم چرا به تموم معنی ایرونی.

اولاٌ که مهمونی همراه  با آش رشته بود که همین باعث شده بود رنگ و لعاب ایرونی به خودش بگیره . واین مهمونی شامل گروهی از فامیل و دوستای قدیمی بود که مدتها همدیگر رو ندیده ودور هم جمع نشده بودن.همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه مثل همه ی مهمونی ایرونی ها که "دومنش" باشه صحبت کشیده شد از تعاریف ِ افتخارات بچه های گلشون  ،واااااااااااااااااای که چشمتون روز بد نبینه  ، شیرین خانم که لیفتینگ هم کرده بود وکلی کلاس می ذاشت گفت :بله پسر من با معدل فلان قبول شده البته این که چیزی نیست  جز نخبه ها شناخته شده و کلی مقام درسی آورده  اون یکی خاله (قابل توجه که اونجا پر بود از خاله های رنگاوارنگ با هر سایزی )دید داره کم میاره  گفت واه آرش منم همینطوره اصلا نمی دونم این بچه به کی کشیده نمی دونید از چه هوشی سرشاره ،معلمش گفته این جز بچه های المپیادیه  ویا اینکه در فلان مسابقات ورزشی مقام اول آوردن ، بچه بنده خدا بلد نیست تمبونشو بکشه بالا  موندم تو چه رشته ای اول شده .خلاصه بچه ها خودشون مونده بودن متحیر که واقعا این کاره اند!!!!!!!!! چرا خودشون خبر ندارن. خلاصه این کلاس گذاشتن ها بالا کشید ه شد تا رسید به همسن و سالای ما  . در همین حین خاله شادی به مادرم نیگاه کرد و گفت ماشاالله دخترتون بزرگ شده ،دختر من هم همسن سوگنده ،نمی دونید چقدر هنرمنده  از هر انگشتش یه هنر میباره (الهی زبونشو مار می گزید)دختر خانم هم با غرورونیگاهی خاص حرفهای مادر رو تصدیق کردند.ایشون گفتن (خاله شادی ) فقط سلیقه دخترم اصلا ٌ اجازه نمیده  من دست به سفید و سیاه بزنم نمی دونید چیکار میکنه .

مامان بنده هم نگاهی لبریز از مهر و محبت به من انداخت و گفت بله سوگند جان هم بلده (خوب بنده متخصص سوزاندن غذاها هستم )بحث از خانم و خانم شدن و خانوم بودن ،بود ومنم کنار مادرم سعی کردم خیلی خانومانه بشینم <<حداقل در این مورد آبرویش رو حفظ کنم >> که در همین حین سرو کله بچه ها پیدا شد که سووووووووووووووووگند بیا برات تفنگ آب پاش آوردیم بازی کنیم حالا مونده بودم چیکار کنم مامان  عصبانی ،خاله شادی  منم ، راستش دل تو دلم نبود برای بازی با بچه ها...

وقتی از مهمونی برگشتیم غرغرهای مادرم شروع شد که دیدی دختر خاله فلانی بهمانه ،کلی کار بلده هم آشپزی هم گلسازی هم قلاب بافی ای خداااااااا ،گفتم من چیکار کنم خوب تو هم می گفتی ،من ذاتاٌ هیچی بلد نیستم و هیچ گونه استعدادی ندارم (البته غیر از شعر گفتن که استادم ).

ولی به این نتیجه رسیدم که هیچ گاه دلم نمیخواد بزرگ بشم .

دوست دارم بچه بمونم تا مجبور نباشم مثل بزرگترا دروغ بگم.دوست دارم بچه بمونم  چون دیگه نیازی نیست خودمو بیشتر از اونی که هستم نشون بدم . دوست دارم بچه باشم و همه رو بدون هیچ چشم داشت و انتظاری دوست داشته باشم . دوست دارم بچه باشم تا نگاههام رنگ غرور نداشته باشه . دوست دارم بچه باشم تا با یه شاخه گل و پرواز یه پروانه کوچولو شاد بشم . دوست دارم بچه باشم تا دنیام همیشه خوشرنگ باشه . دوست دارم بچه باشم تا حرفهای دروغ دیگران رو راست بپندارم  ونگاههای مغرورانه دیگرون رو ساده ببینم . شاید الانم  بچه گونه می نویسم ولی دوست دارم کلمات ساده رو برای انتقال حرفام انتخاب کنم .

دوست دارم بچه باشم واز دشت آسمون شب یه عالمه ستــــــــاره بچینم.

+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387 23:21 توسط سوگند |


سوگنــــــــــد به زیبایی چشـــــــــمان تو سوگند

ای بانوی عشــــــــــــق ها

چشمـــــــــــان ناز تو

میعادگاه ِ خاطرِ دلخستــــــه ی من است

شبهای تار من

روشن شود

از جام باده ی چشــــــــــــــــمان مست تو

در آسمـــــــــــــان این نگاه

دیگر نه میــــــــــل بال گشودنم سوی کهکشــــــــــان

دیگر نه شوق پرواز در آســـــــــمان

ومن فقط

میهمـــــــــان این قفس

سوگند میخورم

مستانه نامت را من شعــــــــــــــــر  می کنم.

 

پ.ن.۱.بازم سلام و شرمنده از دوستان و حضار عزیز

پ.ن.۲.به اصرار یکی از دوستان این شعر رو قرار دادم ومیخواستم نظر شما رو درباره این که من نو بسرایم یا کهنه بدونمیا این که اصلا بسرایم

پ.ن.۳. دیگه تکرار نخواهد شد برای آخرین بار بود قول میدم.

پ.ن.۴.من رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم ،دعوام نکنید

+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387 12:37 توسط سوگند


با سلام و عرض ادب خدمت دوستان ،نویسندگان وشاعران عزیز وحضار گرامی

بنده در این پست پا تو کفش شعرا کرده وخود را هم خیلی تحویل گرفته واشعاری در وصف خود سروده ایم،البته عنوان این شعر از طرف دوستــــــــــــــی عزیز (شاعری توانا) انتخاب شد و ما را دعوت به سرودن  فرمودند  وما هم که سری تو سرها داریم در این مباحث ادبی  اجابت نمودیم . باشد مورد قبولتان واقع شود.البته به نوعی آش خالتونه بخورین پاتونه ،نخورین در جیب های مبارک میریزین.راستی از دوستــــــــــــــــــی دیگر هم یاد میکنم  که جایشان بسیار خالیست البته برای  ماموریتی  قرار بود کاری انجام دهند  ولی فکر کنم در جزیره آدم خوارها خورده شده اند گفتم شما هم در جریان باشید. حالا بفرمایین شعـــــــــــــــــــــــــــر

افســـــــــــرده دل از غصه دیدار تو سوگنــــــــــــد

آتش زده برخرمــــــن من نام تو سوگنــــــــــد

پژمـــــــرده نگاهم  به خم راه تو سوگنــــــــــــــد

سوگنـــــــــــــد به زیبایی چشمـــــــان تو سوگند

سوزم زفـــراق و غم و دیــــــــــــدار تو سوگنـــــــــــد

بوسم خاک پای بی ریایـــــــت سوگنـــــــــــــد

عالــــــــــم همه بازیچه و من در پی سوگنــــــــــــــد

سوگند بر آن عشـــــــــوه و بر ناز تو سوگنـــــــــــــد

هرگــــــــــز نرود از دل من یاد تو سوگنــــــــــــــد

سوگنـــــــــــــد به زیبایی چشمان تو سوگنـــــــــــد

ابری شده چشمــــــــان من از دوری سوگنـــــــــــــــد

غمگین شبم از حرف تو سوگنـــــــــــــــــد

سوگنــــــــــد* دو چشمان به خون خفتـــــــــــــته سوگنــــــــــد*

سوگند* بر آن سوگ تو عالــــــــــم همه سوگنـــــــــــد*

باز آی و ببین عاشق رویت همه سوگنــــــــــد

سوگند به زیبایی چشمــــــــــــــــــان تو سوگنـــــــــــد

سوگنــــــــــــد خورد غم ، غم من از غــــــــــم سوگند

سوگنــــــــــــد برآن نرگس شیدای تو سوگنــــــــــــــد

وان شــــــــرم نگاهت و به لبخنــــــــــــــد

نیافتد زدلـــــــــــــم نام ونشانت سوگنــــــــــــــــد

باز گویم :به تو و نام تو سوگنـــــــــــــــد

سوگنــــــــــــــد به زیبایی چشمان تو سوگنـــــــــــــــــد

 

پ.ن.۱.سوگندهای ستاره دار معنی سوگ می دهد.

پ.ن.۲ . تو رو خدا اینقدر نخندین ، من خودم مردم.

پ.ن.۳. الانم واسه خودم یه دسته گل سفارش دادم.

پ.ن.۴.ما که با درس خوندن جایی نرسیدم اگه شعری خواستین واسه تولد خدای نکرده عزاداری و عشق و این طور حرفا در خدمتیم البته با تخفیف

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387 23:4 توسط سوگند |


کسی که عاشق کسی است و از معشوقش دور افتاده ویا عزادار است ومرگ عزیزی قلبش را می سوزاند،می گرید،غمگین است،هرگاه دلش یاد او می کند وزبانش سخن از او می گوید و روحش آتش میگیرد وچهره اش بر می افروزد، چشمش نیز با او همدردی می کند٬ یعنی اشک میریزد، اشک می جوشد واین حالات همه نشانه های لطیف و صریح ایمان عمیق و عشق راستین اویند...

گریه ای که تعهد و آگاهی وشناخت محبوب را به همراه نداشته باشد، کاری است که فقط به درد شستشوی چشم از گردو غبار خیابان  میخوردـ

هیچ مذهبی ،تاریخی وملتی چنین خانواده ای ندارد،<< خانواده ای که در آن پدر ، علی است ومادر،فاطمه وپسر ،حسین ودختر،زینب>> همگی در زیر یک سقف و در یک عصر و یک خانواده. ودر عین حال ،به هیچ خانواده ای ،از جانب ملتی این همه عشق و اخلاص وایمان و شعر وخون نثار نشده است.

ملت ما ،برگرد در وبام خانه فاطمه ،یک فرهنگ پدید آورده است ،از این خانه یک تاریخ پر از هیجان و حرکت وشهامت و فضیلت بربستر زمان جاری شده است ،نهر زلال و حیات بخشی که بر همه نسل های ملت ما گذشته است و هم اکنون نیز در عمق روح و وجدان ما وجود دارد.

این تنها ملتی ست که در زندگی نوع بشر روی خاک ،در غم خاندان محبوب خویش ودر عزای  قهرمان آزادی وایمان خویش،در طول تاریخ درازش ،همواره غمگین وعزادار مانده است و پایمال کردن فضیلت و محکومیت حقیقت و فاجعه حکومت جنایت و زور را ،به رغم گذشت زمان وغلبه همیشگی این نظام بر تاریخ و سرنوشتش ، فراموش نکرده است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387 23:9 توسط سوگند


چشمانم را باز می کنم چقدر این روزها خورشید برای طلوع عجله دارد ، پنجره را می گشایم باز هم بوی قهوه همسایه ، فضا را پر کرده ، آسمان هم مثل همیشه ، آخر چه کسی همیشه یکرنگ لباس می پوشد خاکستری ، باز خاکستری

دلگیرم ،روز را آغاز می کنم باز با اولین برخورد همسایه در آسانسور و بن ژوغ

چقدر خسته شدم ،خانم ایرانی را در لابی ساختمان می بینم مثل همیشه از ایرانی بودنش فرار می کند و مثل همیشه من شیطنت وار سلام میکنم و او هم در جوابم فقط سری تکان می دهد.باز هم باران وباز هم نگاه سرد ومات مردم شهر

باز هم مترو ،تحمل مردم غریب از هر نژادی که فقط از روی عادت لبخندی به هم هدیه می دهند.

احساس خفگی می کنم ،چشمانم را می بندم و تصمیم می گیرم با روحم تا زیر درخت توت خانه مادربزرگم بدویم.

+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387 18:5 توسط سوگند |


حسابی کلافه ام از دیشب تا حالا ، اینقدری که منتظر یه بهونه ام و خلاصه..

راستی چرا ماهنوز عادات و رفتار غلط رو ترک نمی کنیم .جالبه که همیشه اظهار می کنیم که ما اصلا اینطور نیستیم ولی پای عمل که میرسه دقیقا ۱۸۰ درجه تغییر می کنیم. هنوزم تا یه مهمون خاص(از نظر رشته تخصصی ) برامون میاد، وهنوز لبی تر نکرده با قیافه مغرورانه میگیم اینجا مهمونیه ،نه جای سوالهای خاص ..همه چی تعطیل (منظورمون همون سوال کردنا)..

بعد هنوز ساعتی ، نه ، دقایقی نگذشته و مثلا مهمون خانم یا آقا دکتره ، مادر به دختر شیرین زبون و قند عسلش میگه ،عزیزم شکلات نخوری ضرر داره،مگه نه آقای دکتر ،حالا دختر مامانی هم مونده بخوره یا نه اگه بده چرا مامانش به مهمونا تعارف میکنه (الان حال منو درک میکنین و شدت عصبانیتم رو)الغرض دیگه شروع میشه از کبد و کلیه و قلب و ستون فقرات و...جالبه که کار به برگهای نتیجه آزمایشات هم میرسه.

یا اینکه مهمون یه مهندس بی نوا هست تا بیاد و به خودش بجنبه وبخواد چیزی میل کنه ،صابخونه شروع میکنه که بله فلان زمین که برش ۷ و دونبشه اینقدر هم متراژ داره ،چه طرحی خوبه (راستی مهندسین محترم چه طرحی خوبه) دیگه آقای مهندس باید تا آشپزخونه وحمام و توالت و... توضیح و ترسیم کنه.

یا اینکه مدتی از مهمونی که میگذره ،بابا به دختر گل و شیرین زبونش  میگه بدو بابایی ،اون ساز رو که مدتهاست داره خاک میخوره گوشه اتاق بیار تا خاله کمی برامون بزنه ،ای بابا حالا بیا و تواین جمیعت ..آخه مگه خاله مطربه.

یا اینکه محمد خردادیان رو خونتون دعوت کردین ،و وقتی شام رو نوش جون کردین بهش بگین مَمَد جون حالا پاشو یه قِر بیا .

ای بابا...

پ.ن.۱. در اینجا نقش بنده همان دخترک شیرین زبان بابایی است.

پ.ن.۲.شکلات هم واسه سلامتی خوبه ،خودم دیشب  بعد از دوساعت تحقیق از مهمون عزیزمون ،متوجه این قضیه شدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387 0:44 توسط سوگند |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

!نه

!کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوست تر بدای

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهر مار باشد

...از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار،دیگر

کاری به من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

...ناگفته می گذارم

...تا روزگار بو نبرد

گفتم که

!کاری به کار عشق ندارم


(قیصر امین پور)



"نوشته هایی برای هیچکس"
از روزهایی بی رنگ

دانشجویی در پاریس






صفحه نخست



نوشته های پیشین

هفته دوم تیر 1387

هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386



پیوندها

تنهــــــــــــــای تنهــــــا
نیمه شب
قاب تجسم
نقطه ته خط
هنر هفتگانه( عشق+هنر+معماری)
.... اصلا مهم نیست
خداحافظ همین حالا
ترنج خاتون
یادداشت هایی از فرانسه
من وتو شمیم جون
زیر باران باید رفت
تنهـــــــــای بیـــــــــــــکسان
افســــــــــران سیاست
دنیـــــــــــــــــای لیلی
درخت آدامس
( صبح بخیر(کتایون عزیز
چهار اثر از فلورانس اسکاول شین
اکسیژن
صبــــــــــــــای عزیــــــزم
عاشقانهای یه دختر تنها (اریکاجون)
سالهای بلندمن بی تو (ستاره( جون
حسابداری
شهر غریب
ویلای عشق
یار خوش
درد دل
خدا ـ عشق ـ امید
آلا چیق عشق
سانی جون
دیگه دیدنم محاله
بابا بــــــــــــــــــــزرگ خودم(بابا( بی خیال
ایران عزیز
امپراتور سزار مسلمان
نبض خاطــــــــــرم
سوفیا جون
( از دل من تا دل تو (زرین عزیزم
سلام همسایه ها
عاشقی یا میخوای عاشق بشی
آرزو بارانی
آخ دلم! نشکنی ها
در امتداد شب
(عشق سوخته (شبگردتنها
مشکی رنگ عشقه
amir music
نوشته هایی برای همه کس وهیچ کس
سراب،خیانتی به همه آبهاست
راز نگاه
الٍف های هرز
خیانت
......نگفتنی ها
عشق جرمی است که به انکارش مکوش!
فردایی بهتر وبهتـــــــــــــــر
تکیـــــــــــــش
طرفدارانdj mehrdad
umaga.org
اطلاعات بدون شرح
آفتاب مهرت در قلبم پا برجاست
یه جورایـــــــــــــــــی
همه چیز در مورد کامران وهومن
صراحـــــــــــــــــی
ریحـــــــــــــــانه جون
همیـشــــــــه سبز
سوگند به زیبایی چشمان تو سوگند
رها جون
عسل شیطونک
جلوه جانانه آریان 17
وبلاگ تخصصی ماهواره
کاریکلــــــــــــماتور
آگـــــــاهی و دانایی
قصه های تنـــــــــــــــــــــهایی
(نـــــــــو (کاریکلمـــــاتور
با همین دل و چشم هایم همیشه
قلبهای عاشق
شقایــــــــق عزیــــــــــزم
سایه روشن زنــــــــدگی
دلنوشتـــــه های بهـــــارجون
دلـــــــــــــــــربا
سلطان عشق
هشت کتاب سهراب سپهری
سکوت عشق
خود را به چالــــــــه بیندازیــــد
قالبهای نایت اسکین


    تعداد بازديدها: